پاک نویس
اگر با آمدن آفتاب از خواب بیدار شویم، نمازمان قضاست
تو نشسته ای آن ور دنیا، توی آن جا که به آن می گویند ینگه دنیا! کنار داف های رنگارنگ و مولتی نشنالت نشسته ای و از وطن می خوانی.. نشسته ای توی ینگه ای از دنیا و به زور فارسی بلغور می کنی و خودت را ایرونی(!) جا می زنی و شین ها و ر ها توی دهنت غلیظ می شوند که بگویی فارسی را با لهجه انگلیسی حرف می زنی! و با کلاس هستی!! زور نزن جانم. آمدنی اگر بودی تا حالا آمده بودی!! از وطنی می خوانی و دم می زنی که فقط شمال آن را دیده ای و ویلاهایش را. عکس دیدنی ها را برایت پوستر کرده اند و تو می گویی وطن و زیر لب زمزمه می کنی که چقدر خوب می شد اگر می رفتیم و توی ساحل وطن، می خواندیم وطن! نه جانم ما برای این وطن: چه سفرها کرده ایم..چه خطرها کرده ایم..رنج دوران برده ایم..خون دل ها خورده ایم +وقتی خونه شده بود مثل جهنم/ ما با ویزای بهشت بریدیم از هم.. آری جانم. شما که در می روید و سنگ وطن به سینه می زنید درد مردم این وطن را نمی چشید. ایستادن در صف یارانه و گرفتن پول از بانک و ریختنش به حساب قبض های آب و یرق و تلفن و گاز را نچشیده اید. دغدغه های شب عید را نمی دانید. ایستادن سر خیابان و فروختن تن ها را برای سیر کرن تن ها ندیده اید. اینجا تن فروشی عادی نیست که آزادی باشد این جا تن می فروشند که دیگری تن نفروشد.. شما پیرزنی هفتاد ساله را ندیده اید که هنوز برای سیر کردن شکم بچه هایی از همین وطن هنوز باید کار کند. شما ندیده اید... اگر هم دیده اید چشم دیدنش را نداشتید و رفتید. حالا برایمان آهنگ می خوانید و با لهجه انگلیسی فارسی حرف می زنید که ما هستیم یا نیستیم.. که ایرونی هستید.. مردهایتان قد زن هایتان لوس شده اند و زن هایتان شکل مردهایتان می پوشند و دم از مرام ایرونی های قبل از انقلاب می زنید و این هم یادتان رفته است که همان ها برای ناموس چاقو به گلوی عالم و آدم می کشیدند نه اینکه دست به ناموسشان دراز شود و دم از ناموسی بزنند که در خانه تنهایش گذاشته اند و در رفته اند..شما دیر آمدن پدر برای ندیدن روی بچه ها و زنش را نمی بینید.. شما قرض و قسط و وام و بانک و ضامن و چک و سفته و بیکاری را ندیده اید.. شما چهارتا عکس از چهارتا اعتراض خیابانی دیده اید فکر کرده اید وطن یعنی آن چهارتایی که برایتان دم از آزادی عقیده و بیان می زنند.. دوره این ها گذشت. مهربان به خانه من اگر آمدی نان بیاور. نان بچه ها گرسنه اند.. این دم زدن از وطن نه جولانگه توست.. ++مانده بودی اگر نازنینم / زندگی رنگ و بوی دگر داشت.. +++این را نیز اضافه کنم که آن گیج ها را ببین که من را خر فرض کرده اند که می گویند ما تحریمی را علیه این وطن اتخاذ کنیم که به مردمش آسیب و فشاری نرسد. بلکه رژیمش از پای در آید. انگار نمی فهمد ما نانمان توی جیب کیست. سر کدام صف باید بایستیم تا یارانه مان را بدهند که گوجه و تخم مرغ ها را نگاه کنیم و سیب زمینی با نان خشک سرو کنیم.. نقطه پایان م.ص هیچ دقت کرده ای که خَر حیوان نجیب تری است؟ نقطه پایان م.ص روزی که هبوط کردم، دنیا درد را هم زائید. و لایه اُزُن هم ترک برداشت. بزرگتر که شدم شکاف شد. و حالا سوراخ شده است. بیچاره دودها که باید تقصیر من را به گردن بگیرند و علت سوراخی این لایه بشوند.. روز هبوط من، روز تنفر من است از خویش. تنفر از خودی ازخود رسته. تنفر از کسی که هیچ کس نیست. روز فراموشی. مچاله شدنم در خودم. جدایی من از فکرهای بزرگم بخاطر کارهای کوچکم.. همین حوالی بود که من هبوط کردم. و همین حوالی دوباره هبوط کردم. اولین بار که هبوط کردم فهمیدم که سیب هبوط را پیش از من، کرم خورده است! دیگر وقتی به زمین رسیده بودم فهمیدم. دیر شده بود. دومین بار هم یک سیب کرم خورده دیگر را گاز زدم. ولی وسط های خوردن بود که متوجه شدم. هبوط کوچک تری شد. 5 سال. از 23 رفتم به 18 سالگی. البته دقیق ترش می شود این، از آخرین روزهای 22 رفتم به آخرین روزهای 17 سالگی. آن هم فقط در عرض سه ساعت. سوار یک اتوبوس می شوی. سه ساعت می رود. پیاده که می شوی 5 سال عقب رفته ای. به همین سادگی. اگر یک کار را خوب بلد باشم همین است که صبر کردم 5 سال بگذرد، بعد آن را در عرض سه ساعت دور بزنم و بنشینم به ریش گذشت زمان بخندم! درونی پر از فریاد و بیرونی پر از سکوت نصیبم بود از این سیب کرم خورده. +یادم مانده است که به جز برای پُر کردن فرم ها این روز را یادم برود.. ++آهنگ متن را هم ضمیمه این پست کنید! +++این پست هم مثل باقی پست ها، کلمه کلیدی ندارد! نقطه پایان م.ص
