پاک نویس

اگر با آمدن آفتاب از خواب بیدار شویم، نمازمان قضاست

روزی که هبوط کردم،

دنیا درد را هم زائید. و لایه اُزُن هم ترک برداشت. بزرگتر که شدم شکاف شد. و حالا سوراخ شده است. بیچاره دودها که باید تقصیر من را به گردن بگیرند و علت سوراخی این لایه بشوند..

روز هبوط من، روز تنفر من است از خویش. تنفر از خودی ازخود رسته. تنفر از کسی که هیچ کس نیست. روز فراموشی. مچاله شدنم در خودم. جدایی من از فکرهای بزرگم بخاطر کارهای کوچکم..

همین حوالی بود که من هبوط کردم. و همین حوالی دوباره هبوط کردم. اولین بار که هبوط کردم فهمیدم که سیب هبوط را پیش از من، کرم خورده است! دیگر وقتی به زمین رسیده بودم فهمیدم. دیر شده بود. دومین بار هم یک سیب کرم خورده دیگر را گاز زدم. ولی وسط های خوردن بود که متوجه شدم. هبوط کوچک تری شد. 5 سال. از 23 رفتم به 18 سالگی. البته دقیق ترش می شود این، از آخرین روزهای 22 رفتم به آخرین روزهای 17 سالگی. آن هم فقط در عرض سه ساعت. سوار یک اتوبوس می شوی. سه ساعت می رود. پیاده که می شوی 5 سال عقب رفته ای. به همین سادگی. اگر یک کار را خوب بلد باشم همین است که صبر کردم 5 سال بگذرد، بعد آن را در عرض سه ساعت دور بزنم و بنشینم به ریش گذشت زمان بخندم!

درونی پر از فریاد و بیرونی پر از سکوت نصیبم بود از این سیب کرم خورده.

 

+یادم مانده است که به جز برای پُر کردن فرم ها این روز را یادم برود..

++آهنگ متن را هم ضمیمه این پست کنید!

+++این پست هم مثل باقی پست ها، کلمه کلیدی ندارد!

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۳ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |