پاک نویس

اگر با آمدن آفتاب از خواب بیدار شویم، نمازمان قضاست

سرم را روی زمین می گذارم تا صدایش را بشنوم.

صدایش گرفته است. هر چه می کند صدایش را صاف کند نمی شود.

بلند می شوم و یک لیوان آب می آورم،

می پاشم روی زمین!

 

نقطه پایان

م.ص

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳٠ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

فرق کرم خوب و بد را یک سیب کرمو خوب می داند..

 

 +من که باختن عادتم شده است

می خواهی برد را تجربه کنی؟

 

نقطه پایان

م.ص 

 

------------------------------------------------

آهنگ زمینه:

Allessandro Gilardi - The Last Moon 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٤ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

مستی شعر من از

         جرعه نگاه توست

ترسم که هی نگاه کنی و هی

                                 مست تر شود..

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

مرا وارونه بخوان

سر و تَه!

جمله های بی معنی تو را دوست دارم..

 

+بعد

وقتی که گیج می خورم 

به من آب بده

تا توی گلویم گیر نکند

 

نقطه.پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٥ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

سیگار و نقاشی هر دو کشیدنی اند

مثل خجالت

اما درد چیز دیگری است 

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۳ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

 

آفتاب ما کور شد!

یعنی،

چشم هایش را درآوردند! 

چون..

نگاهش را درویش نکرده بود..

 

+سرزمین ما که لاک پشت نداشت

مرغابی ها که آمدند..

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

سطرهای دلم خط خطی شده اند

انگار یخ، مثل بستنی شده اند..

 

+باور نداری اَم، تو، ولی هنوز

بین شعر های خط خطی ام می شود گریست..

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

نهنگ ها برای خودکشی به ساحل می روند

و آدم ها به دریا

 

+کسی چه می داند آدم برفی ها چطور بچه دار می شوند؟

نکند مثل خرس ها که زمستان می خوابند...

 

++تابستان ها به دنبال سایه می گردیم

و زمستان ها به دنبال آفتاب

و هر دو را هم می یابیم

ولی دردی دوا نمی کنند..

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱۳ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

یک.

این قدر حال کردیم که

دست فرداهایمان خالی مانده است..

 

دو.

چه روزگاری..

فرهاد رفته است شیرینی فروشی..

       - آیا وکیلم؟

       - تو دیپلم هم نیستی چه رسد به وکیل!

       - عروس خانم! بنده چی؟ بنده وکیلم؟ 

       - حاج آقا برای خودت یا پسرهای توی خیابان؟

       - اذن پدر می خواهد ولی کمکت می کنم..

 

سه.

من شاخ ندارم

اما

سرم را بریده اند تا به دیوار خانه شان بزنند..

 

چار.

قیمت: دو هزار و پانصد تومان (پنج تا بربری کنجدی)

 

هُپ.

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٧ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

رفت و آمد ما بده بستانی بیش نیست

مثل معامله و حساب و کتاب وعده های شام و نهار خورده و نخورده مان..

کاش وقت آمدنمان خانه نباشید که روی در بنویسیم

آمدیم نبودید

و خودمان را به آن راه بزنیم که تلفنی هم نیست که زنگی بزنیم!

و وقتی می آیید کاش خواب باشیم و در را باز نکنیم که روی در بنویسید

آمدید نبودیم!!

و خودتان را به آن راه بزنید که تلفنی هم نیست...

و وقتی که هستیم و هستید خنده های زورکی به هم تحویل بدهیم و به نوبت پشت سر هم از هم تعریف کنیم!

انگار که این سال به از صد سال است..

 

+رمز دانستن این تغییر و تکرار است که عید را مبارک و خجسته می کند. امید است عیدتان خجسته شود

 

نقطه پایان

م.ص

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٦ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

تو نشسته ای آن ور دنیا، توی آن جا که به آن می گویند ینگه دنیا! کنار داف های رنگارنگ و مولتی نشنالت نشسته ای و از وطن می خوانی..

نشسته ای توی ینگه ای از دنیا و به زور فارسی بلغور می کنی و خودت را ایرونی(!) جا می زنی و شین ها و ر ها توی دهنت غلیظ می شوند که بگویی فارسی را با لهجه انگلیسی حرف می زنی! و با کلاس هستی!! زور نزن جانم. آمدنی اگر بودی تا حالا آمده بودی!!

از وطنی می خوانی و دم می زنی که فقط شمال آن را دیده ای و ویلاهایش را. عکس دیدنی ها را برایت پوستر کرده اند و تو می گویی وطن و زیر لب زمزمه می کنی که چقدر خوب می شد اگر می رفتیم و توی ساحل وطن، می خواندیم وطن! نه جانم ما برای این وطن:

چه سفرها کرده ایم..چه خطرها کرده ایم..رنج دوران برده ایم..خون دل ها خورده ایم

 

+وقتی خونه شده بود مثل جهنم/ ما با ویزای بهشت بریدیم از هم..

آری جانم. شما که در می روید و سنگ وطن به سینه می زنید درد مردم این وطن را نمی چشید. ایستادن در صف یارانه و گرفتن پول از بانک و ریختنش به حساب قبض های آب و یرق و تلفن و گاز  را نچشیده اید. دغدغه های شب عید را نمی دانید. ایستادن سر خیابان و فروختن تن ها را برای سیر کرن تن ها ندیده اید. اینجا تن فروشی عادی نیست که آزادی باشد این جا تن می فروشند که دیگری تن نفروشد.. شما پیرزنی هفتاد ساله را ندیده اید که هنوز برای سیر کردن شکم بچه هایی از همین وطن هنوز باید کار کند. شما ندیده اید... اگر هم دیده اید چشم دیدنش را نداشتید و رفتید. حالا برایمان آهنگ می خوانید و با لهجه انگلیسی فارسی حرف می زنید که ما هستیم یا نیستیم.. که ایرونی هستید.. مردهایتان قد زن هایتان لوس شده اند و زن هایتان شکل مردهایتان می پوشند و دم از مرام ایرونی های قبل از انقلاب می زنید و این هم یادتان رفته است که همان ها برای ناموس چاقو به گلوی عالم و آدم می کشیدند نه اینکه دست به ناموسشان دراز شود و دم از ناموسی بزنند که در خانه تنهایش گذاشته اند و در رفته اند..شما دیر آمدن پدر برای ندیدن روی بچه ها و زنش را نمی بینید.. شما قرض و قسط و وام و بانک و ضامن و چک و سفته و بیکاری را ندیده اید.. شما چهارتا عکس از چهارتا اعتراض خیابانی دیده اید فکر کرده اید وطن یعنی آن چهارتایی که برایتان دم از آزادی عقیده و بیان می زنند.. دوره این ها گذشت.

مهربان به خانه من اگر آمدی نان بیاور. نان

بچه ها گرسنه اند.. 

این دم زدن از وطن نه جولانگه توست.. 

 

++مانده بودی اگر نازنینم / زندگی رنگ و بوی دگر داشت..

 

+++این را نیز اضافه کنم که آن گیج ها را ببین که من را خر فرض کرده اند که می گویند ما تحریمی را علیه این وطن اتخاذ کنیم که به مردمش آسیب و فشاری نرسد. بلکه رژیمش از پای در آید. انگار نمی فهمد ما نانمان توی جیب کیست. سر کدام صف باید بایستیم تا یارانه مان را بدهند که گوجه و تخم مرغ ها را نگاه کنیم و سیب زمینی با نان خشک سرو کنیم..

 

نقطه پایان

م.ص

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

هیچ دقت کرده ای که خَر حیوان نجیب تری است؟

 

نقطه پایان 

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

روزی که هبوط کردم،

دنیا درد را هم زائید. و لایه اُزُن هم ترک برداشت. بزرگتر که شدم شکاف شد. و حالا سوراخ شده است. بیچاره دودها که باید تقصیر من را به گردن بگیرند و علت سوراخی این لایه بشوند..

روز هبوط من، روز تنفر من است از خویش. تنفر از خودی ازخود رسته. تنفر از کسی که هیچ کس نیست. روز فراموشی. مچاله شدنم در خودم. جدایی من از فکرهای بزرگم بخاطر کارهای کوچکم..

همین حوالی بود که من هبوط کردم. و همین حوالی دوباره هبوط کردم. اولین بار که هبوط کردم فهمیدم که سیب هبوط را پیش از من، کرم خورده است! دیگر وقتی به زمین رسیده بودم فهمیدم. دیر شده بود. دومین بار هم یک سیب کرم خورده دیگر را گاز زدم. ولی وسط های خوردن بود که متوجه شدم. هبوط کوچک تری شد. 5 سال. از 23 رفتم به 18 سالگی. البته دقیق ترش می شود این، از آخرین روزهای 22 رفتم به آخرین روزهای 17 سالگی. آن هم فقط در عرض سه ساعت. سوار یک اتوبوس می شوی. سه ساعت می رود. پیاده که می شوی 5 سال عقب رفته ای. به همین سادگی. اگر یک کار را خوب بلد باشم همین است که صبر کردم 5 سال بگذرد، بعد آن را در عرض سه ساعت دور بزنم و بنشینم به ریش گذشت زمان بخندم!

درونی پر از فریاد و بیرونی پر از سکوت نصیبم بود از این سیب کرم خورده.

 

+یادم مانده است که به جز برای پُر کردن فرم ها این روز را یادم برود..

++آهنگ متن را هم ضمیمه این پست کنید!

+++این پست هم مثل باقی پست ها، کلمه کلیدی ندارد!

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۳ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

حوالی سیم آخر که رسیدی

حواست باشد.

همیشه

بریدن سیم آخر

برای خنثی کردن نیست..

 

+برای تمام کردن است

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢۸ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

جایی که جیب ها خالی اند

شپش ها حرف اول را می زنند..

 

نقطه پایان

م.ص

..............

مدتی در حال بازیابی مغزی بودم! 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

کوچه ما ویتامین دی کم دارد

از ضد آفتاب ها بیزار است

مثل ما هم نمی تواند ساعتی به ساحل برود

و آفتاب را برای دقایقی

کرایه کند!

 

+اما پوست دهقان

ضد آفتاب هم به آن کار ساز نیست..

 

نقطه پایان

م.ص

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٤ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

می خواهم عمیق شوم

اگر آمدی بیل و کلنگت را هم بیاور

چاه و چاله کم دارم

 

 

+نترس!

داد برای گوش کر خطر ندارد..

 

نقطه پایان

م.ص

 

..................

موزیک زمینه: secret garden

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٠ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

پسرکـ داد زد: گاو! و دادش را ادامه داد: مووووو

انگار که عجایب دیده است...

 

+بیست سال پیش. پسرک داد زد: ماشین! و دادش را ادامه داد: دود دود!!

انگار که آرزو باشد...

 

+ بیست سال بعد. پسرک فریاد می کشد: دَدی! وات ایز ایت؟ و پدر می گوید: ناتینگ بوی!

و مادر دزدکی در گوش پدر می گوید: هی به یو گفتم یه پِـلِـیس های کلاس تر هاوس کنیم!!

 

++کلاغ ها را به جرم سیاهیشان نمی گیرند.

ولی سنگشان می زنند

و شانه های مترسک تنها

جای خوبی است برای تکیه دادن آن هایی

که قار قار حقیقت را جار می زنند..

 

نقطه پایان

م.ص

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٩ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

نه من می خوابم

نه تو

و صبح که می شود

هم من خواب مانده ام، هم تو

و زندگی هم که می دانی

منتظر نمی ماند تا وقت خواب ما تنظیم شود!

 

+تو  در اندیشه ای غرق و مشکلات، موج

و من همهمه ای به راه انداخته ام از افکار و

هم می زنمشان

که به هیچ کدام نپردازم

 

نقطه پایان

م.ص 

............................

یک پست ضعیف که شاخ و دم ندارد!!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۸ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

 

خُنُک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش             بِنَماند هیچش الّا هوس قمار دیگر

 

تاریخ انقضای آرزوهایم سر رسیده است.

خودم را و فکرهایم را توی ویترین گذاشته ام

و زیرش بزرگ نوشته ام:

لطفا ً دست نزنید!

 

+و در هیچ انشایی هم راستش را نگفتم!

 

نقطه پایان

م.ص

 

 

................

عنوان پست را دو شکل می شود خواند:

- من یک قهرمان مرده ام. (با نون ساکن)

- من یک قهرمان ِ مرده ام. (با نون مکسور(همان کسره دار!))

 

 

متمم:

ما در دوره قهرمانانه ای از تاریخ زندگی می کردیم، بی آنکه ذره ای قهرمانی در سرشتمان باشد.

برادر مرده ام به آمریکا می آید/ الکساندر گودین/ به نقل از داستان همشهری

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

سال ها پیش ترانه می خواندند:

یه دختر دارم شاه نداره     صورتی داره ماه نداره ... به همه کسونش نمی دم...

 و بعد از کلی قربان صدقه می گفت:

شاه میاد با لشکرش   شاهزاده ها دور و برش    واسه پسر کوچیکترش

آن همه لشکر کشی بود و صف کشی برای خرید ناز دخترکی و تازه این ها می رسیدند بر سر این دوراهی که:

آیا بدم؟ آیا ندم؟

 

حالا سال ها گذشته است و می خوانند:

با من برقصو خودتو بهم بچـ...     موهاتو بکن پریشون...

و دخترک ناز نکرده می پرسد:

چه جوری؟ این جوری؟

و از او می خواهند خودش را به همه نشان دهد تا دیگران ببیند که چه نصیبی یافته اند..

این شب رقص با ما یتعلق به، می گذرد و بعدتر می خوانند:

چیه چیزی شده؟ چرا ساکتی؟ دوست داری من نباشم تا کنارت باشه کی؟

و هی خودش را در نبود کسی که جزء اموال عمومی حساب می شود داغدار می بیند:

چه لاک خوشرنگی/چه آرایشی داری/ چه دوست پسر خوبی/ چه آرامشی داری...

شنیدم به یه کس دیگه وابسته شدی...

هنوزم بوی عطرت، چندتا دونه مشکی از موی لختت، روی تخته...

و حتی کارهای اموال عمومی را با دیگران پیشاپیش می داند(!):

شاید طبق معمول با یه شیشه مارتینی مستی/یا با دوست پسرت داری توی پارتی می رقصی... یا خیلی ولو روی تخت ....

 

و اموال عمومی دست به دست می گردند و نام خاله بازی های یک شبه را عشق می گذارند و برایش داغ بر دل می نهند و کم کم از روح و سرشت اجتماعی خویش آنچنان فاصله می گیرند که به انکار خویش می رسد و دنیا جایی برای پیدا کردن خودش به او نمی دهد تا دست به دامان جایی شود که نیاز به گذشته ای نباشد...

 

+سرم به زیر بود و کفش ها رد می شدند. سنگ فرش ها هم چه نامرتب!

بند کفشهایش صورتی بود!

ولی تو آنجا نبودی. غریبه ها بودند. نکند تو باشی؟ سر بر می آورم که نگاه کنم 

نمی دانم که بود در میان غریبه هایی که می گذشتند.

بند کفش هایش صورتی بود!

نکند تو باشی؟ می آیم که نگاهش کنم تا پیدایت کنم میان غریبه ها..

بند کفش هایش صورتی بود..

یَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْیُنِ وَمَا تُخْفِی الصُّدُورُ    غافر/19

خداوند خیانت های چشم ها و آنچه سینه ها پنهان می سازند میداند.

نکند چشم هایم خیانت کنند؟ پلک ها را بر هم می نهم. یک تاکسی می گیرم می روم. نکند کفش هایی ببینم که

بند هایش صورتی باشند..

 

نقطه پایان

م.ص


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

 

قلم پاهایم را خُرد کرده ام

و مثل اسبی پای شکسته

    منتظرم تا تفنگت را پُر کنی

        و شقیقه ام را نشانه روی

 

+دیگر زحمت نکش. دنبال چه می گردی؟ اسم مرا توی هر موتور جست و جویی که سرچ کنی می نویسد هیچ موردی یافت نشد! مگر اینکه خودم اسمم را توی پروفایلم ذکر کنم. ذیل نوشته هایی که تو به آن ها می گویی هجویات ذهن مزخرفت..

++خداحافظ. چقدر تأثیر می گذارد روی من این کلمه..

 

نقطه پایان

م.ص

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

 

ستیغ آفتاب دل برف ها را می شکافد و زخم می کند،

و اینان را باش

که پول می گیرند تا به زخم برف ها نمک بپاشند..

.

.

و برف ها هم از غصه آب می شوند

 

+ و گریه هم شور است،

می دانی که؟

 

نقطه پایان

م.ص

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

طولانی است. ولی بخوان.

+حافظ

...از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار

کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

... زیر بارند درختان که تعلق دارند

ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

 

+به بهانه سفرم به مشهد الرضا..

قدیم ها تک خوان گروه تواشیح بودم. نفر اول مسابقات حفظ قرآن. با صدایی... و گاه مکبّر بودم و اذان گو با سبک های ابداعی خودم! ولی چقدر معرفت؟ از همه این ها تکبری برایم ماند. الفاظی عربی از بر داشتم. از بقره بگیر تا کوثر. ادعیه و زیارات. زیارت عاشورا بخوانم یا دعای ندبه؟ کمیل بخوانم یا دعای مجیر... نمی دانستم که وقتی زیارت عاشورا می خوانم و می گویم خدایا آن ها را که با حسین دشمنی  می کنند تا آخرین نفر... نمی دانستم خودم هم شده ام یکی از همین هایی که از زبان خدا لعنشان می کنم!

العلم هو حجاب اکبر

آری همین چیزی که فکر می کردم زینت روحم کرده ام شده بود حجاب اکبری! همین صوت قرآن! بروم فلان مسابقه و با صوتی بخوانم سوره ای تا کبر را در وجودم زیاد کنم و فخری بفروشم و تحسینی بخرم!

من هی بخوانم... حال آنکه حق مظلومی پایمال می شود و عده ای قرآن را بر سر نیزه زبان(!) کرده اند و همین لفظ ها را با صوت هم چو منی به خورد آدمیانی می دهند که هیچ از معنایش نه می دانند نه می پرسند! ولی بعضی وقت ها از تو می پرسند!!

وقتی که قرآنی بخوانم و چیزی بر من افزوده نشود به چه کار من می آید. حال آنکه خدای ازلی و ابدی می فرماید: انفال / 2

هنگامی که آیات خدا بر آنان تلاوت می شود، بر ایمانشان افزوده می شود..

ولی اگر لفظی را بخوانم که نمی فهمم باز هم بر من چیزی اضافه می شود؟ نکند از آنانی شوم که: زمر/45

و چون خدا یاد شود دل های آنان که به آخرت ایمان ندارند منزجر می شود..

الله اکبر

این آیات را با صدایی خوش می خوانم و نمی دانم..

 

++دیر نباشد، عمر یاری کند، مسجدی خواهم یافت و جماعتی! تا تکبیری بگویم. با سبک دیروز و صدای نتراشیده امروز! از زبان کسی بگویم که انگار به دلش افتاده است به سی نرسیده سر چوب پاره اش سرخ می کنند! می گویی نه؟! این خط این نشان!

پس بگذار صدای اناالحق من همان تکبیری باشد که پس از یافتن عشق از گلدسته های این مسجد طنین بیندازد بر دل آنانی که از این ندا منزجر می شوند که:

یا اهل العالم انا المهدی!

جاء الحق و زهق الباطل. ان الباطل کان زهوقا...

 

نقطه پایان

م.ص

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

مثل مورچه ها به هر زنده ای که می رسیم دو قدم عقب عقب می رویم و با سرعتی که از مورچه انتظار نمی رود در می رویم!

ولی

تا به مرده ای می رسیم، هزار تکه اش می کنیم و هر کسی دزدانه تکه ای حتی بزرگتر از خودش(!) را به دوش می کشد و می برد؛ با سرعتی که از مورچه انتظار نمی رود!

 

+و گاه حتی بر سر مرده ها دعواست!

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

گرگ ها هم مسواک می زنند

      و دندان های تیزشان را می کــِـشــند!

وقتی که گلّه ای به صحرا نمی رود..

 

+و علف را برای گاو و گوسفند ها سِرو می کنند..

++وقتی که گله ای نیست چوپان هم در سوگ گرگ ها نی می زند.. 

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

دیده ای که نگاهت نمی کنم؟

می ترسم که نگاهم گره کوری بخورد

و باز....باز.....

این گره کور همین حالا هم باز نمی شود..

 

++چه دزدانه زمین و آسمان را با چشم هی متر می کنم!

+و وقتی تو می روی، پاهایم به زمین می چسبند

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

طبق معمول مثل جغد بیدار بودمی و حواسم به این بودی که خلق راحت بخسبیدندی!

ساعت 2:30 بامداد!!

صدای داد و بیدادی برخاست. و من حدس زدم که دزدی گرفتار آمدی!

و از آنجا که دزد مسیر کوچه ما را برگزیدی بر من مسلّم شد که باید کاری کرد.

پای جامه ای بر تن داشتم و پیراهنی هم. وقت تنگ بود و پوستین بر چوب لباسی!

کلید منزل را برداشتمی و جستی به سمت در زدمی که صدای مادر برخاست. کجا؟ گفتم می روم تا به یاری بنی آدمی بشتابم. گفت مرو. تو را بیم جان می رود. گفتم از چه روی؟ گفت نکند کارد به شکمت فرو کنند!؟

گفتم: مادر بنی آدمی را بیم جان می رود. حال من از ترس بیم جان خویش در باز نکنم؟ به یاریش نشتابم؟ گفت نه!

این سخن سخت بر من گران آمد و من بی خیال سخن مادر شدمی و در پی یاری بنی آدمی شتافتمی...

 

+اینو داشته باش به عنوان یه نمونه از کمک به دیگران در اندر احوالات مردم امروز! 

++حال طول کلام نیست و مجال اینترنتی است. وگرنه شرحی می دادم، شرح دادنی! از دزدی که بخاطر رویه ضبط ماشین که تو بازار دزدا به 10، 20 تومن بیشتر نمی برنش موتورشو جا گذاشت!!

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

باز هوای خانه پدری به سرم زده است..

بهشت را می گویم! 

 

+ولی آن را به گاز سیبی فروختیمش!

 

نقطه پایان

م.ص

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

+چند خط، خط خطی! 

 

 خط خطی ها را این جا نمی توان نشان داد

 

+این پست هم مثل باقی پست ها، کلمه کلیدی، ندارد.

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٩ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

گول برق چشم هایم را نخور!

من اشک هایم را به ماندن تبعید می کنم..

 

+در میان کلمات من به دنبال خودت نگرد

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٦ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

سیب بود یا گندم؟

چه فرق می کند وقتی که خوردنش هبوط کرد تو را؟

سیب بود یا گندم؟

چه فرق می کند وقتی که گناه من خوردنش بود؟

سیب بود یا گندم؟ 

چه فرق می کند وقتی هر دو ریشه دارند در من.. در خاک

 

+و آخرش هم هیچ کس نفهمید که سیب بود یا گندم.. 

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٤ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

همراه برادرم قابیل می شوم

و هابیل ها را می کشم..

و بعد می گریزم

سرگردانی ام را وام دار آن لحظه ام

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

از وقتی رفته ای دست من به دعا بلند است که

دلت تنگ شود،

شاید برگردی..

نمی دانستم مرا به یاد نسپرده ای..

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

همه عمر جان می کنیم که قهرمان داستان شویم

مثل قصه های مادر بزرگ (نداشته مان)، که همیشه آخرش آدم بد ها به سزای اعمالشان می رسیدند و بقیه تا سال ها به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می کردند..

ولی یک زمانی (وقتی به سزای اعمالمان می رسیم)، به خودمان می آییم و می بینیم که نقش بد داستان را چه خوب به ما داده اند

+لطفا اگر حس هم ذات پنداریت گل کرده است و فکر می کنی که جانا سخن از زبان تو می گویم، حست را بکُش! که بس اشتباه بزرگی می کنی

بجای نالیدن، دست هایت را از جیب هایت درآر. اگر در سرما کز کنی، سردتر می شوی و کرخت تر

نقش خوب را از آن ها که غصبش کرده اند پس بگیر؛

اگر راست می گویی..

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

بیا دنیای سیاه و سفیدمان را رنگ کنیم

قرمز چطور است؟

خونش از من،

رنگ کردنش با تو..

قبول؟

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٩ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

- پسرک، من به خواب دیدم که تو را گلو می بُریدمی. بنگر تا چه خواهی کرد، جزع یا صبر؟

- پدر، بکن هرچه تو را فرموده اند، که یابی مرا - اگر خدای خواهد - از شکیبایان.

+قصه ذبح اسماعیل، تفسیر عتیق نیشابوری
 
به مسلخ می روم. می آیی؟
صبر کردم و صبر کردم و صبر کردم... اگرچه دیر ولی، بالأخره صبرم سرآمد
از این جا دیگر نمی توانم زبان به کام بگیرم. فردا روزی پشیمان نشوم که چرا من هم
مثل بقیه یا فرار مغزها کردم یا دچار انزوای مغزها شدم!
من در صف اول ایستاده ام.
الگوی قیام حسین است و الگوی حکومت علی؛
و الگوی وفاداری به قیام و حکومت هم ابالفضل است
 
بسم الله
 
نقطه پایان
م.ص

لینک: http://jonbeshevajeha.persianblog.ir
نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۸ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

...و من به دنبال مداد جدیدی می گردم تا لبخند تازه ای روی صورتم نقاشی کنم

 

+چه سخت است گاهی،

حتی خیال کردن

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٧ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

لبه پرتگاه ایستاده ام

به راستی کدام جرأت است؟

ماندنم یا پریدنم؟

..

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٤ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

عمری تقلا برای اینکه زندگی را از روی دست بغل دستیم بنویسم

+این هم از زندگیمان. مثل کارتون های بچگیمان که شوق دیدن قسمت آخرش ما را جان به لب می کرد و در عین حال دوست نداشتیم تمام شود..

++ولی هیچ نفهمیدیدم آخرشان چه شد

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٤ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

ساعت کمی مانده به نصف شب است..

و داد می زنم که این قامتم

سرش به تنم نمی ارزد!

++چه کلنجاری می رود این تن با سر که یکی دیگری را مغلوب خویش سازد و حاصلش چشمان پف کرده فردای من است..

+شب ها از درد این مردم خواب به چشمم نمی آید

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٢ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

هر لحظه که می گذرد،

+یک لحظه بعدش به این فکر می کنم که یک لحظه قبلش از من گرفته شد یا اینکه یک لحظه بعدش به من داده شد؟

 

++دوگانه تلخی است..

 

نقطه پایان

م.ص

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۸ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

گفتم کجا؟ نصف شب است.

گفت می روم سگ همسایه را آدم کنم.

فکر کنم صبح هم رفت که خروس همسایه را آدم کند.

 

+ولی بچه های همسایه انگار آدم بشو نیستند.. 

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٥ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

... ادامه!

آری. آغاز را نه می دانم نه می شناسم.

فقط معلوم است که ما ادامه ای هستیم که

پایان را نمی دانیم..

 

+کلمه کلیدی هم ندارد.

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٧ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

این جا زندگی است!

جاده یک طرفه است

و دور زدن ممنوع

 

+مهربان، ما چراغ نمی خواهیم. به خانه ما هروقت آمدی نان بیاور؛ نان.. بچه ها گرسنه اند

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٦ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

 

این بار من هم پر!

مثل کلاغ که اول بازی ها می پرانندش که بازیش ندهند..

%%%

+همیشه حرف های قشنگ نقش گول زدن آدم ها را خوب بازی می کنند

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٤ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

هر نفس یک لحظه از زندگی است

 

یک نفس عمیق میکشم و درون سینه ام حبسش میکنم

به این می گویند قتل عام لحظه ها

 

+ولی زندگی را کک هم نمی گزد

 

نقطه پایان

م.ص

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٠ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

درخت ها را از ریشه یا کمر، سر می برند

سیم های برق هم که صمیمیت سرشان نمی شود

 

ناگزیر کلاغ ها به دست های مترسکی می نشینند که باید

بترساندشان

 

نقطه پایان

م.ص

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٩ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

 

موسیقی درونی مرا قار و قور شکمم می نوازد

به وقت گرسنگی

و حتی به وقت وانمود کردنم به سیری

 $$$

+گوشه اسکناس بیرون زده از جیبم را آتش بزن،

  این روزها سهم بنزینم را در جیب هایم می ریزند

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۳ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

می جویی و می جویم

تو مرا در ته فنجان و من تو را در آسمان

.

نه من اینجا هستم، نه تو آنجا

ولی آخر قصه هامان یکیست..

نقطه پایان

م.ص

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳٠ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

چه فرق می کند چقدر باشی و تا کجا بروی؟

جای همه مان همان تقریبا دو متر در سی سانتی متر است

فکر نرمی خاکش را هم نکن که فشار قبر را دور بزنی

این روزها همه قبر ها را از داخل سیمان می کنند.

 

نقطه پایان

م.ص

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٥ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

میوه ها را زودتر می چینند تا سهم کلاغ ها را بالا بکشند..

مترسک ها را بگو آغوش باز کنند

کلاغ ها مهمان باغ من هستند

 

+کلاغ ها از سهمشان بیشتر نمی خورند.

 

نقطه پایان

م.ص

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٦ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

دنیا

معنای سکوتت چیست؟

فرش قرمز پهن کرده بودی که بیا.

نگفته بودی انتخاب خانه ام با توست...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٥ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

لاک پشت را هم مرغابی ها به منزل بردند

ولی

کلاغ قصه ما باز هم به خانه اش نرسید..

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٠ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

ای گذشته های من،

پشت سرم آب نریز.

بر نخواهم گشت..

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٦ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

من،

تو را، ضربدر هزار می کنم.

هر روز.

و کنار خودم می گذارم.

 

شاید جای خالیت را پر کند..

 

نقطه پایان

م.ص

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٥ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

آرامم

مثل مزرعه ای که محصولش را ملخ ها خورده اند

دیگر نگران داس ها نیستم... 

 

----------------------------

با تشکر از سارا شاهدی که اسم شاعر و اصل شعر رو  که  دنبالش بودم تو نظرات گذاشت.

خوبم...

درست مثل مزرعه ای  که

محصولش را ملخ ها

 خورده اند

دیگر نگران داس ها نیستم....

 

فریبا عرب نیا

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۳٠ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

ای رویای جوانی های خامم،

هر شب در بسترم خواب تو را آرزو می کنم...

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٧ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

تو به من می گویی، نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

چه تفاوت دارد

باد از هر طرف آمد، آمد

خانه ما ز درون طوفانی است

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٥ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

 

شب ها به امید خواندن نماز صبح سر به بالین می گذارم و صبح ها حسرت نخواندنش مرا از خواب بیدار می کند

 

 

نقطه پایان

م.ص 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٥ساعت ٤:٥٦ ‎ق.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

 

وقتی‌ به تو می اندیشم, همهٔ فعلهایم ماضیست، حتی ماضی بعید. نزدیکتر بیا تا حال ساده‌ای داشته باشیم ...

 

نقطه پایان

م.ص

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱۸ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

 

آدمایی مثه من که فقط یه بعدی نیستیم. به همه جنبه های زندگی اهمیت می دیم. واسه همین 8 ترمه تموم نمی کنیم!

دوستم گفت حواست باشه از ترم بعد هرکی پرسید ترم چندی، بگو سال آخرم!!

 

+گفتم محمد حال می کنی، هرکی می پرسه ترم چندی، مثه گنده لات محل اول خوب با نگاه تحقیرش می کنی و جواب نمی دی تا چند بار بپرسه. بعد می گی ترم 8. 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٥ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

آدما دوست دارن مالک یه چیزی باشن. مثلا صاحب یه خونه، زمین، ماشین... یا حتی یه چمدون! چون اینجوری احساس امنیت می کنن. ولی همه اینا تموم میشن و تنها چیزی که واسه آدم می مونه داستان زندگیشه...

و من دوست دارم داستان زندگیم خوب باشه!

 

+فیلم استرالیا

 

نقطه پایان

ته نشین کلاس 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۱ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |

 

دل را نهاده ام به کف که هرکه خواست به دوستی مهمانش کنم.

بیا.

بگیر.

این دل مال تو

 

نقطه پایان

ته نشین کلاس

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٧ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط ته نشین کلاس پاکــ نویســ () |